۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

بازگشت منتقم- قسمت سوم

دوباره برگشتم تو اتاقم. از کمد شروع کردم. همه محتویاتشو ریختم بیرون. باید میفهمیدم کلیدی که مادر داده برای کجاست. میدونستم بعد از مرگش وجب به وجب خونه توسط خواهرها و برادرام منهای خواهر کوچکترم جانان؛ که مادر بیشتر از تخم چشمش بهش اطمینان داشت و کلید و انگشترشو به او سپرده بود تا به من بده، زیر و رو شده و مادر چنان باهوش و زیرک بود که مطمئنا برای راهنمایی من چیزی باقی گذاشته بود اما کجا و چه جوری؛ معمایی بود که باید حلش میکردم. توی کمد چیز خاصی به چشمم نخورد. زیر تخت و تشک و بالش ها رو چک کردم. اونجا هم چیزی نبود. کشوهای میز توالت رو ریختم بیرون. هیچی نبود. توی اتاقم هم سرنخی نبود. کلافه از پیدا نکردن جواب رفتم طبقه ی پایین. خونه خیلی داغون شده بود. یه تعمیر اساسی میخواست. اینجا خونه ی اجدادی بود و من میخواستم با حفظ معماری سنتی و ظاهر ساختمون، داخلشو مدرن و امروزی کنم. وقتی جانان برگشت موضوعو بهش گفتم. خیلی خوشحال شد. با کمک هم وسایلی رو که خریده بودیم جا به جا کردیم. گفتم اگر خودش یا شوهرش کسی رو آشنا دارن بگن بیاد که اول یه برآورد هزینه کنه و یه نقشه برای بازسازی خونه بده و بعد شروع کنه. جانان با خنده گفت: داداش چرا راه دور میری؟ سالار پسر بی بی آرشیتکته. کی بهتر از اون؟ با حیرت پرسیدم: راست میگی؟ خنده ای کرد و گفت: آره کارش هم خیلی خوبه. میدونی داداش من نمیخوام شوهرم و آشناهاش بیان برای بازسازی این خونه و یا کاری برای تو کنن. شوهر من چشمش دنبال این خونه است و راستش مدتی که تو نبودی و وکالت به من دادی خونه رو به اسمت کنم و کاراشو انجام بدم با هزار حیله و نیرنگ و دوز و کلک با همدستی خواهر برادرای خودم میخواست این خونه رو یه جور از چنگ من دربیارن. با حیرت پرسیدم: خواهر برادرای خودمون؟
جانان آهی کشید و گفت: آره داداش اما تروخدا نشنیده بگیر. اصلا طرف شوهر من و خواهر برادرای دیگه امون نرو. اونا برات هزار و یک نقشه دارن. پوزخندی زدم و گفتم: نترس. من گرگ بارون دیده ام. مار خوردم این چند سال و افعی شدم. دیگه خدا هم نمیتونه سر من کلاه بذاره.
جانان که انگار خیالش آسوده شده بود نفس عمیقی کشید و گفت: سند خونه و وکالتنامه ها رو آوردم داداش. از من میشنوی بیا تا قبل از ظهر بریم بانک سر کوچه یه صندوق امانت بگیر و مدارکتو بذار توش. لبخندی زدم و گفتم: نترس خواهر. گفتم که من افعی شدم.
جانان سند و مدارک خونه و وکالتنامه ها رو داد بهم و گفت: من هشدارامو دادم بهت داداش. منتظر نقشه ها و حمله ها و مارمولک بازیهاشون باش. از من گفتن بود. دستی به موهاش کشیدم و گفتم: نترس عزیزم. نترس. اونا منو نمیشناسن. اگر بدونن با کی طرفن اصلا پی این کارا نمیگردن. جانان با حیرت پرسید: داداش مگه تو کی هستی؟ با خنده گفتم: برادر تو. جانان خنده ای کرد و گفت: قلبم واساد داداش. ترسیدم. یه لحظه فکر کردم یه کاره ی این دنیا شدی که انقدر مطمئن حرف میزنی. لبخندی زدم و برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم: سالار کی مهندس شد؟ اونکه خیلی خنگ و تنبل بود.
جانان خنده ای کرد و گفت: آره اما انگار بعد از مرگ یدالله متحول شد. یه مرد دیگه ای شد. چسبید به درس و ماشالله وضع و روزش هم خیلی خوبه. اون داره زندگی بی بی اینا رو میچرخونه. بیمه اشون کرده. بهشون میرسه. با حیرت پرسیدم: یعنی چی اون زندگی بی بی اینا رو میچرخونه؟ منکه بعد از فوت عزیز هر ماه کلی پول می فرستادم. جانان با حیرت پرسید: چی؟؟؟ کجا پول فرستادی؟
دنیا پیش چشمم سیاه شد. با خشم گفتم من هرماه به حساب شهرام( برادر بزرگترم) کلی پول فرستادم بابت حقوق بی بی و مش رحیم. میگفت مستقیما حواله میکنه به حساب تو. جانان ناباورانه گفت: به مرگ بچه هام من روحم خبر نداره داداش. به خدا به ارواح خاک عزیز، شهرام یه قرون هم نفرستاده به حساب من. بیچاره دستپاچه تو کیفش دنبال چیزی میگشت و یه دفترچه حساب درآورد و گفت: بیا داداش این تنها دفترچه ی  بانکیه که من دارم. خودت ببین. بغلش کردم . یخ کرده بود. با ناراحتی گفتم میدونم عزیزم. میدونم تو راست میگی. اما در عجبم از شهرام. جانان زد زیر گریه و گفت: میترسم که تو این جریان دست امیر( اون یکی برادرم که از من بزرگتر بود) و مصطفی( شوهر جانان) هم در کار باشه.
گفتم: خب باشه. چه ارتباطی به تو داره؟ با خجالت پرسید؟ دلار میفرستادی؟ لبخندی زدم و گفتم: نه پس ریال میفرستادم. با حرص گفت: عجب مال مردم خورهایی هستند این جونورها. به پول این پیرمرد پیرزن هم رحم نکردن. آخه پول این بدبختا که حق پدر مادری به گردن ما دارن، خوردن داره؟ گفتم: خونتو کثیف نکن. حلش میکنم. تو حرص نخور. با ناراحتی گفت: به ارواح خاک عزیز اگر مصطفی هم با اینا همدست بوده باشه من ازش طلاق میگیرم. به اون خدا راست میگم. میرم یه جا کار میکنم خرج خودمو درمیارم. دستشو گرفتم و گفتم: اولا که لزومی نداره طلاق بگیری ثانیا اگر گرفتی قدمت سر چشم خودم. این خونه رو درست میکنم و تو میشی خانوم خونه. مثل عزیز. با گریه گفت: یعنی چی داداش؟ چرا اینا انقدر رذلن؟
فکرشو نکن. برو صورتتو بشور. بیا کارت دارم. جانان رفت صورتشو بشوره و من حیرون ازینهمه پستی و دنائت خواهر برادرای دیگه ام، دهنم از حیرت باز مونده بود. اما براشون داشتم. به جای کمک به پیرمرد و پیرزنی که تموم عمر و جونیشونو در راه خدمت به پدر و مادر ما و ما بچه ها گذرونده بودن؛ پولهایی رو هم که من براشون فرستاده بودم، بالا کشیده بودن.
عجب روزگار نامردی بود. بچه های آقا جون و عزیز چه جونورهایی شده بودن.
از جانان خواستم برام یه خط تلفن موبایل تهیه کنه. البته گوشی داشتم. جانان پیشنهاد داد فعلا ازین موبایل های اعتباری بگیرم. نمیدونستم چیه. حاضر شد که بره بخره. با حیرت پرسیدم مگه اینجا هم خریدن خط تلفن و موبایل انقدر راحت شده؟ خنده ای کرد و گفت میرم از بقالی سر کوچه شارژ ایرانسل بخرم و برگردم تا سر فرصت برات یه خط موبایل بخریم. پرسیدم اینترنت چی؟ میشه اونم از بقالی بخری؟ خنده ای کرد و گفت: آره. هاج و واج نگاهش کردم. جانان رفت و منم برگشتم تو اتاق عزیز. گوشی تلفنو برداشتم. از 118 شماره ی یه دفتر وکالتو نزدیک خونه ام پرسیدم. چند نفرو معرفی کرد. به یکیشون زنگ زدم. کلی منو گذاشت پشت خط. بالاخره آقای مسنی گوشی رو برداشت و پرسید چکار میتونه برام بکنه. گفتم مشکل مِلکی دارم. گفت کار مِلک و املاک نمیکنه و شماره یکی دیگه رو داد. دوباره پشت خط موندن شروع شد. بالاخره دوباره یه آقای مسنی گوشی رو برداشت و گفتم که مشکل مِلکی دارم و یه مِلک تو قم دارم و سندش دستمه اما الان نمیدونم در چه وضعیه و همش دو روزه برگشتم ایران. مشخصات ملک رو از روی سند ازم پرسید. براش خوندم و گفت خیلی زود بهم جواب میده. تلفنمو یه بار دیگه ازم گرفت و گفت بهم زنگ میزنه. گوشی رو گذاشتم که جانان اجازه خواست بیاد تو. با خجالت گفت: ببخش داداش. برات شارژ موبایل خریدم قصد فضولی نداشتم.
-نه عزیزم. من چیزی از تو پنهان ندارم. ازت خواهشی دارم جانان. من منتظر یه تلفنم. در مورد قضیه ی پولا به کسی حتی مصطفی تا سه روز دیگه چیزی نگو تا من برات کامل توضیح بدم میخوام چه کنم. 
-چشم داداش. حالا گوشیتو بده من برات راه بندازمش.
گوشیم تو ساک سفیده است. برش دار خواهر. راستی باید کمک کنی تا سه روز دیگه سوغاتی هایی رو که آوردم، سر و سامون بدیم و بدیم به صاحباش.
-چشم داداش اما واقعا برای اینایی که سوغاتی آوردی زحمت بیخودی کشیدی. لیاقتشو ندارن. اصلا حالم داره از همه اشون بهم میخوره.
-عیبی نداره خواهر جان. لزوم نداره بدیمشون به اونا. میتونیم بدیم به هر کسی که تو میگی.
جانان در آغوشم کشید و گفت: کاش میموندی اینجا و هیچ وقت نمیرفتی.
-حالا برگشتم عزیزم و دیگه هم نمیرم و همین جا میمونم.
جانان گوشیمو راه انداخت و گفت میره یه دستی به آشپزخونه بکشه و رفت. منم یه چرخ دیگه ای تو اتاق مادرم زدم. چیز خاصی نبود. از رو ناچاری شاهنامه ی قدیمیشو که خیلی هم دوست داشت و هر شب میخوند برداشتم. چند صفحه اشو ورق زدم. شعرها رو خوندم و غرق لذت شدم. همینطور شاهنامه رو ورق میزدم که چشمم به چیز عجیبی خورد. مادر در صفحه ی آخر شاهنامه با خط خوشش شعری از شاملو رو خطاطی کرده بود. انگار به گنج رسیده بودم. چند بار شعرو خوندم. مادرم  میخواست چیزی رو به من بفهمونه و چون بچه هاشو میشناخت و میدونست بعد از مرگش تا تو بالششو هم میگردن، با نهایت زیرکی در قالب شعر پیامشو نوشته بود. (مادرم گاه گاهی خوش نویسی میکرد و خوش نویسی رو از پدرش که مرد بسیار بزرگ و فرزانه ای بود، آموخته بود).
دوباره شعرو خوندم:
قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.
امیر زاده ای تنها
با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.
لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد
که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها
می گذشت
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی
ناآگاه
از وطن دهد.
امیر زاده ای تنها
با تکرار چشمهای بادام تلخش
در هزار آئینه شش گوش کاشی.
روز
بر نوک پنجه می گذشت
از نیزه های سوزان نقره
به کج ترین سایه،
تا سالها بعد
تکـّرر آبی را
عاشقانه
مفهومی از وطن دهد
طاق طاقی های قیلوله
و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد
بر سکوت اطلسی های تشنه،
و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام تلخ
در هزار آئینه شش گوش کاشی
سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها
با اشکهای آبیت...
آهسته زمزمه کردم چی میخواستی بگی عزیز...

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

هشتم مارچ روز جهانی زن بر تمامی زنان شجاع و مقاوم میهنم؛ مبارک باد.


 
به لطافت یک گل و استواری یک کوه، تنها توصیفی ست که میتوان درباره ی تو گفت ای فرشته ی آسمانی. ای زن، ای مادر و ای نازنین بانوی سرزمینم. قرن ها کمر به شکستنت بستند اما تو سرسختانه و جانانه زیر تازیانه های بی امان بی عدالتی و زن ستیزانه، پایداری کردی و چون گلی مدفون در تابوت دهشت زای حجاب؛ همچنان عطر افشانی کردی و به دنیا ثابت کردی زن ایرانی اسطوره ی پایداری و وفاست. دست یکایک زنان میهن دربند و دردمندم،  را میبوسم و سر تعظیم در برابرشان فرود می آورم. یاد تمامی زنان آزادیخواه و قهرمان دربند نیز گرامی باد. درود بر شرف تمامی مادران عزادار و جانباختگان راه آزادی.

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

بازگشت منتقم- قسمت دوم

به اتاقم رفتم. همه چیز مثل سابق بود. اسباب بازیهای دوران کودکیم. دفترچه های خاطرات. همه و همه مثل قدیم تمیز و مرتب باقی مونده بودن. کار مادر بود. همه چیز رو حفظ کرده بود و میدونستم لا به لای همین وسائل چیزهای ناگفته ای رو هم پنهان کرده. پرده ی اتاقو کنار زدم. آفتاب با هزار ناز و کرشمه وارد اتاق تاریکم شد. به حیاط نگاه کردم. مش رحیم داشت میرفتن بیرون و داشت با کسی حرف میزد. کمی نگاه کردم. بی بی بود. همسر مش رحیم که دایه ی منم بود. با خوشحالی فریاد زدم: بی بی... بی بی. بی بی برگشت با خوشحالی دست تکون دادم. مثل سابق چاق و تپل بود اما پیر شده بود. از پله ها رفتم پایین. بی بی هن هن کنان خودشو رسوند دم در و من بغلش زدم و سر و صورت و دستشو غرق بوسه کردم. چقدر پیر شده بود! هنوز هم چارقدش مثل برف سفید بود و بوی یاس میداد. بی بی هق هق میکرد و بریده بریده می گفت: اومدی مادر؟ گفتم نمیای نمیای تا یه دفعه سر خاکم بیای... قربونت برم مادر... کی اومدی؟ این مش رحیم چرا چیزی نگفت؟
مش رحیم خنده ای کرد و گفت ترسیدم سکته کنی زن و خندید. دندونهای مصنوعیش قلبمو فشرد. چقدر هر دو پیر شده بودن. بی بی با خشم نگاهی به مش رحیم کرد و گفت برو دو تا نون سنگک خشخاشی بگیر بیا تا بعد من حسابتو برسم.
بی بی دوباره دست به صورتم کشید و گفت: چرا انقدر پیر شدی ننه؟ زن و بچه هات کجان؟ خندیدم و گفتم: زن و بچه ندارم بی بی. زن نگرفتم. بی بی دو دستی زد تو سرش و گفت: خدا مرگم بده چرا مادر؟ ها حتما دختر فرنگی رو قابل نمیدونستی و پسند نکردی. حق داری مادر. هر کس از شهر و دیار خودش باید زن بگیره . خوب کردی مادر. خوب کردی از فرنگ زن نستوندی. خودم اینجا برات میرم خواستگاری و بشکنی زد و قری به کمرش داد.
با خنده پرسیدم یدالله چطوره بی بی؟ یدالله یکی از 6 فرزند بی بی بود که با من همسن و سال بود و چون مادرم بعد از زایمان من شیرش خشک شده بود، بی بی به من و یدالله با هم شیر داده بود. بی بی با این سئوال من در خودش مچاله شد و لبشو گزید. با حیرت پرسیدم چیه بی بی؟چرا همچین میکنی؟
بی بی با گوشه ی چارقد سفیدش اشکاشو پاک کرد و با بغض گفت یدالله م شهید شد مادر. انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم. دوست زمان بچگیهام و در واقع برادرم هم قربانی سیاست های کثیف آخوندها شده بود. انگار قلبمو فشردن. نشستم رو درگاه در. بی بی هم نشست کنارم. با ناله گفتم: چرا عزیز ( مادرمو عزیز صدا میکردیم) به من نگفت؟ بی بی بینیشو بالا کشید و گفت: وا مادر من قدغن کردم. مدیونش کردم. تو تو ولایت غربت. دستت کوتاه از همه جا. خبر خوب که نبود. اونم قسمتش این بود مادر. پرسیدم: زن و بچه نداشت؟ نه مادر. به زن نرسید بچه ام. پاشو فریدون جان(فریدون اسم من بود) پاشو پسرم بیا بریم خونه ی ما. بیا بریم تا مش رحیم نون بیاره یه چایی با هم بخوریم و یه کم گپ بزنیم. دنبال بی بی راه افتادم. بی بی درو باز کرد. به عادت پدر یاللهی گفتم. بی بی با حیرت برگشت و گفت: وای ننه قلبم وایساد. یه لحظه فکر کردم آقا داره میاد تو( پدرمو آقا صدا میکردند) با خنده گفتم: خب منم پسر آقام دیگه. از صدای حرف ما یه زن مو وزوزی شلخته از یکی از اتاقها خمیازه کشان اومد بیرون. سلامی کردم با حیرت نگاهم کرد و جواب سلاممو داد. بی بی هم سرسری یه جوابی داد و گفت این مرجان عروسمه. زن نصرالله. بیا بشین ننه. خونه ی بی بی مثل همیشه عین گل تمیز و پاکیزه بود و همه چیز می درخشید و مثل سابق دورتا دور اتاق پذیراییش پر از پشتی بود. هیچ چیز عوض نشده بود. بی بی نشست کنار بساط تمیز و براق سماورش. بوی خوش چای تازه دم ایرانی مشام جانمو پر کرد. بی بی منتظر شد تا عروسش بره. با لحن بامزه ای گفت: واه واه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه مادر. عروس نیست که؛ مادر فولاد زره است. سر پیری افتادیم تو هچل. یه خاله زنک دو بهم زنیه که نگو. ای خدایا توبه. از خنده ریسه رفتم.
بی بی برام تو استکان های کمر باریکش یه چای خوشرنگ و خوش عطر ریخت و داد دستم. مرتب قربون صدقه ام میرفت. مست از محبت های بی بی و بوی خوش چای، به گذشته ها رفتم. یاد روزهایی که تو همین حیاط با یدالله بازی و کتک کاری میکردیم و بی بی مبهوت که طرف کدوممونو بگیره. مادرم منو دعوا میکرد و بی بی همیشه ازم حمایت میکرد که وا خانوم جان قربونتون برم. بچه اس. دعواش نکنین. چه میفهمه بد و خوب چیه. کاریشون نداشته باشین. مادرم هم همیشه به طرفداری یدالله میگفت: کجاش بچه اس بی بی خانوم؟ همین کارا رو کردی که فریدون انقدر لوس شده.
بی بی هم که دل نازک بود میزد زیر گریه و میگفت: درسته من نزاییدمش اما بزرگش که کردم. تروخدا خانوم جون به بچه ام اینجور نگین. عرش خدا میلرزه.
و همیشه دعواها با کوتاه اومدن خانوم جون و وادار کردن من به عذرخواهی تموم میشد. آه عمیقی کشیدم. بی بی گفت: چیه مادر؟ چی شده تصدقت برم؟ یاد چی افتادی؟ چرا انقدر جانسوز آه کشیدی؟
یه کم از چای رو سر کشیدم و گفتم یاد بازیها و دعوا و قهر و آشتی هامون با یدالله افتادم. بی بی باز مچاله شد. چه دردی میکشید به خاطر یدالله. با غصه و چشمانی خیس گفت: وقت این حرفها نیست مادر. بده یه چای دیگه برات بریزم. این از دهن افتاد. به زور استکانمو گرفت و برگردوند تو جامی که زیر شیر سماور بود و زیر شیر سماور لیوانو شست. همه کاراش مثل قدیم بود. دوباره یه چای دیگه ریخت و بلند شد سفره ی صبحونه رو پهن کرد. کره و چند جور مربای دستپخت خودش. پنیر و گردو . داشت همه ی اینا رو با سلیقه میچید که مش رحیم هم اومد. بوی نون تازه بعد از سی و خرده ای سال، وجودمو پر کرد. خواستم به احترامش بلند شم که نذاشت. با دست شونه امو فشار داد و گفت: راحت باش بابا. خوش اومدی پسرم. راحت باش. خواهرت و شوهر خواهرتو هم صدا زدم بیان ناشتایی بخورن. نمیدونستم اینجایی. بی بی گفت: من آوردمش.
خواهرم و شوهرش هم اومدن. خواهرم هم مثل من عاشق بی بی بود. همه ی ما بچه ها بی بی رو دوست داشتیم. بی بی رو بوسید و گفت: چشمت روشن بی بی. فریدون هم که اومد. بی بی زد زیر گریه و گفت: راست گفتی مادر. چشمم روشن شد. انقدر که آرزو داشتم فریدونو ببینم، آرزو ندارم خونه ی خدا رو ببینم. همش میگفتم مثل خانوم جونت میمیرم و فریدونو نمیبینم. میگفتم میمیرم و دستام از قبر میمونه بیرون. حالا دیگه آرزویی ندارم. اگر همین لحظه هم بمیرم حقه. فریدونو دیدم و دیگه آماده ام. خواهرم خندید و گفت: خدا نکنه بی بی. حالا که فریدون اومده باید زنده باشی و باز هم بین ماها فرق بذاری. بی بی اشک ریزان خنده ای کرد و گفت: امان از شما بچه ها. خواهرم رو کرد به من و گفت: یادته بی بی هر چیز خوب و خوشمزه ای  داشت برای تو و یدالله قایم میکرد؟ خنده ای کردم و گفتم: آره یادمه. یادمه چه کتک هایی هم از تو و پوران(خواهر بزرگترم) میخوردم. بی بی با گوشه ی چارقد اشکاشو پاک کرد و گفت: پاشین بیاین سر سفره. چیز قابل داری که نیست.
همه نشستیم سر سفره و با یاد گذشته و خالی کردن جای کسانی که دیگه در بین ما نبودن، صبحونه خوردیم.
بعد از صبحونه شوهر خواهرم گفت که کار داره و خداحافظی کرد و رفت. بی بی گفت: مادر جان میدونم تازه رسیدی و میخوای یه چرخ تو خونه بزنی. برو کاراتو بکن و نهار بیا همین جا. خنده ای کردم و گفتم: بی بی جان راضی نیستم با این وضع و روزت به زحمت بیوفتی. یه کاریش میکنیم. بی بی زد به پشتم و گفت: برو ببینم. مگه من مثل تو پیرم؟ بدو بچه.
دستشو بوسیدم و گفتم: چشم بی بی جان. بی بی پیشونیمو بوسید و گفت میخوام برات قورمه سبزی بپزم پسر. یادته چه کشت و کشتاری سر پیاز با یدالله میکردین؟ یدالله دوست داشت سر میز بشینه و تو سر سفره. تو رو ولت میکردن اینجا بودی و اون پیش آقا. آقا هم یدالله رو خیلی دوست داشت. میدونست بچه ام چقدر درس دوست داره. جفتتونو گذاشت یه مدرسه. هم آقا زود رفت هم بچه ی من. ای که خدا از سر تقصیرات این آخوندا نگذره. مثل یه بمب خوردن بین زندگیمون و همه چیزمونو داغون و ویرون کردن.
بی بی سرشو تکون میداد و اشک میریخت. خواهرم هم بیصدا گریه میکرد و من مات و مبهوت که برای کی گریه کنم.
برگشتیم خونه. خواهرم گفت میره خرید. میخواست یخچالو پر کنه. بهش پول دادم. نمیگرفت. گفتم نمیخوام زیر منت شوهرش باشم. قبول کرد و رفت. برگشتم طبقه ی بالا که دیدم بی بی صدام میکنه. از پله ها رفتم پایین. وسط پله ها به هن هن افتاده بود. نفس نفس زنان گفت: دیدم خواهرت رفت گفتم بیام پیشت. ننه تصدقت برم سالهاست امانتدارم. باید امانتتو بهت میدادم و از زیر این بار سنگین خلاص میشدم. بی بی بقچه ی ترمه ی کوچکی رو که بیشتر شبیه جلد قرآن بود را به من داد و گفت: ننه جان یه شب مونده به دستگیری آقا، دم غروب آقا سراسیمه اومدن و سراغ مش رحیمو گرفتن. گفتم نیستن. منو کشید کنار و جون بچه هامو قسم داد این امانتی رو مثل تخم چشمام حفظ کنم و وقتی تو عقل رس تر شدی بدم بهت و ازم قول گرفت حتی به مش رحیم و خانوم جان هم چیزی نگم. بعد هم که دستگیرش کردن و خدا بُکُشَتَم، اونجوری به نامردی سوراخ سوراخش کردن. مادر جان سی و چند ساله خواب و خوراک ندارم. بیا قربونت برم بیا این امانتیتو بگیر تا من امشب بعد از سالها سر راحت به بالین بذارم و قلبم ازین بار سنگین راحت بشه. بقچه ی ترمه ی قدیمی رو از دست بی بی گرفتم. میدونستم این زن فداکار و درستکار حتی نیم نگاهی هم به محتوای داخل بقچه ننداخته. بقچه رو باز کردم. یه سند قدیمی منگوله دار بود و یه نقشه. بی بی با حیرت گفت: این که سنده مادر. چرا آقا خواست من قایمش کنم؟ مگه سند قایم کردن داره که آدم بخواد از زنش هم پنهونش کنه؟ تو دلم گفتم: این سند خونه نیست، اونجا یه گورستان مخفیه بی بی.
اما چیزی نگفتم. لبخندی زدم و گفتم: بی بی جان ببین چه عزیز و قابل اعتماد بودی که آقا راز به این بزرگی رو به تو گفت نه به اعضای خانواده اش و حتی زنش. بی بی خوشحال و مغرور لبخندی زد اما یهو کوبید به سینه اش و گفت: خدا ذلیلشون کنه که اون روزهای خوبو ازمون گرفتند. خدا مرگ عزیزاشونو نصیبشون کنه تا بفهمن از دست دادن عزیز یعنی چی. زهر خندی تلخ روی لبانم نقش بست و آهسته گفتم: نشونشون میده بی بی. اومدم که نشونشون بدم...
بی بی پرسید چی میگی مادر؟ گفتم: هیچی بی بی، فقط گفتم آمین. بی بی دستشو گرفت به نرده و با سختی بلند شد و گفت من برم نهار بار بذارم لنگ ظهره ننه. کاراتو کن و ساعت یک بیا دیگه. من با این پا درد هی نیام صدات بزنم. باشه ننه؟
گفتم چشم بی بی جان. چشم. بی بی گفت: الهی پیر شی ننه و هن و هون کنان رفت پایین. برگشتم توی اتاق. همه چیزهایی رو که لازم داشتم به خاطر دوراندیشی و کاردانی پدر و مادرم در اختیارم قرار گرفته بودن و من باید زودتر شروع میکردم. رفتم توی اتاقم. باید جای مطمئنی برای پنهان کردن وسایلم پیدا میکردم و من تنها چیزی که سراغ داشتم یکی از چمدونهام بود. بقچه ی ترمه و انگشتر جواهر مادرو که در واقع محتوی سم مهلکی بود، درون چمدونم پنهان کردم. باید در این چند روز اخیر به اوضاع خونه سر و سامانی میدادم. من از وجود مرجان عروس بی بی چندان احساس خوبی نداشتم. به نظر خیلی فضول و خاله زنک بود و دهن بی چفت و بستی هم داشت. البته طبق گفته های بی بی از نظر من یک خصوصیت خوب داشت و اونهم اینکه از همه ی اخبار کوچه خبر داشت و از ریز و جزء زندگی کسانی که تو این کوچه زندگی میکردن، باخبر بود و این برای من یک امتیاز بود که کارمو خیلی راحت میکرد. بعد از پنهان کردن وسایل برگشتم پایین و تمام اثاثیه طبقه ی پایینو سریع چک کردم. همونطور که حدس میزدم چیز خاصی اونجا پنهان نشده بود....

مینیمال های عزراییل: رجعت چاوز با امام زمان.

به منظور تسهیل در رجعت چاوز با امام زمان، روز جمعه چاه جمکران نیز همراه هیات عزادار ایرانی از قم به کاراکاس پایتخت ونزوئلا منتقل خواهد شد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

داستان جنایی دنباله دار" بازگشت منتقم"- قسمت اول.

 
 
برگشتم. بعد از سالها و با دست پر و جیب پرتر و یک نقشه ی طراحی شده ی بی نقص برگشتم. در تمامی این سالها تنها فکرانتقام بود که منو زنده نگه داشته بود و حالا برگشته بودم. وقتی هواپیما به زمین نشست و وارد سالن فرودگاه امام خمینی شدم موجی از گل و دست بالا رفت و من پس از سالها خانواده امو دیدم. خیلی هاشون مثل من گرد پیری بر سرشون نشسته بود. کارهای گمرکی و سئوالات احمقانه که تموم شد وارد سالن شدم و در حلقه ی پر احساس و گرم آغوش ها گم شدم. همگی با چمدانها به منزل خواهرم رفتیم. میدونستم در سالهایی که نبودم مادرم از دنیا رفته بود. پدرم که همون اوایل انقلاب اعدام شده بود و من در یک شب سرد و سیاه اوایل انقلاب روانه ی اروپا شدم تا حداقل زنده بمونم.  البته برادرهای دیگه ام قبل از من از ایران خارج شده بودند ( برادرانم بعد از تموم شدن جنگ به ایران برگشته بودن و اونطور که مادرم گفته بود با چسبیدن به این رژیم تونسته بودن وضع و روز خوبی بهم بزنن) و من به خاطر کارهای پدر ترجیح داده بودم کنارش بمونم و عصای دستش باشم. پدرو که تیربارون کردند من نیز از راه کوه و کمر از ایران خارج شدم و ...
حالا بعد از سی و خرده ای سال برگشته بودم  با رازی بزرگ در سینه و نقشه ای برای انتقام.
خانه ها و املاک پدر همون اوایل انقلاب مصادره شده بودند و تنها خانه ی قدیمی بزرگی که مهریه ی مادر بود، مصادره نشد. خانه ی اجدادی ما!
وقتی مادر مرد من وکالتا خونه رو خریدم و سهم الارث خواهرا و برادرا رو دادم. اجازه دادم مش رحیم با خانواده اش که اونها هم نسل در نسل در خانواده ی ما خدمت میکردن، تو خونه بمونن. از خواهرا و برادرا خواستم تمام وسایل خونه رو هم قیمت گذاری کنن و وسایل هم بی هیچ تغییری حتی در چیدمان، دست نخورده تو خونه باقی بمونن. اونها هم خوشحال از این اتفاق و پول بیشتری که نصیبشون میشد، پذیرفتند.
شب اول با خوردن شام و کمی گپ و گفت گذشت. میدونستند خسته ام. قرار ها برای دید و بازدید و دعوت ها برای شام و نهار و قول های و تعارفات ایرانی هم که تموم بشو نبود. خواهر زاده ها و برادرزاده ها و خواهرا و برادرا اصرار داشتند برم خونه اشون. به همه اشون گفتم فردا صبح میرم خونه ی خودم. همه با تعجب و دلخور رفتند. دل تو دلم نبود. تا صبح نخوابیدم. من برای کار مهمی برگشته بودم و باید مطمئن میشدم چیزهایی که شب آخر پدر گفته بود سرجاشون هستند. من به اونها احتیاج داشتم و باید پیداشون میکردم. سالها دوری و غربت و سختی ها و حقارت ها رو برای لحظه ی برگشتن تحمل کرده بودم.
صبح که شد بعد از صبحونه به اتفاق خواهر و همسر خواهرم همراه چمدون ها رفتیم به خونه ی خودم. خیابونها خیلی عوض شده بودن. اطراف خونه ی ما آپارتمان سازی شده بود اما خونه ی من مثل سابق پرشکوه و زیبا و مجلل بود. نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلند گفتم: سلام تهران! من برگشتم. خواهرم خواست با کلید درو باز کنه که نذاشتم. زنگو زدم. بلاقاصله صدای لخ لخ دمپایی مش رحیم به گوش رسید
مثل جوونیهاش هنوز هم  لخ لخ میکرد. با صدای بلند گفت: کیه؟ کیه بابا جان؟ پیر شی بابا یه کم صبر کن. سر که نیوردی سر صبحی. من و خواهرم نگاهی بهم کردیم و خندیدیم. مش رحیم درو باز کرد. چقدر پیر و شکسته شده بود. به خواهرم و شوهرش سلامی کرد و با تعجب نگاهی به من کرد. سلامی کردم یهو چشماش گرد شد و با تته پته گفت: آقا کوچیک؟! دستامو باز کردم و جسم پیر و چروکیده اشو در آغوش کشیدم. گریه میکرد. پیرمرد وفادار! صورتشو بوسیدم. با مهربونی دست نوازشی به صورتم کشید و گفت: چقدر پیر شدین آقا کوچیک. نشناختمت بابا. اگر حرف نمیزدی تا فردا صبح هم نمیتونستم فکرشم کنم شمایی. خوش اومدی بابا. خوش اومدی. بفرما تو بفرما پسرم. رفت کنار و من وارد شدم. خونه عین سابق بود. حوض بزرگ قدیمی و گلدونهای شمعدونی غرق گل. بوته های یاس و درختای غرق شکوفه ی میوه و در وسط باغ، عمارت دو طبقه ی قدیمی مثل یه الماس می درخشید. به طرف خونه رفتم. درو که باز کردم همه چیز سر جاش و مثل قدیم چیده شده بود. بو و عطر مادر تو خونه موج میزد. مبلها و اثاثیه ی قدیمی. پرده ها همه و همه سرجاشون اما مرتب و تمییز باقی مونده بودن. شوهر خواهرم هن هن کنان چمدون به دست وارد شد و گفت مهندس حیف اینهمه زمین نیست بکوب بساز. با خنده گفتم من مهندس نیستم. شوهر خواهرم گفت: ما بالاخره نفهمیدیم چکاره ای شما؟! خواهرم چشم غره ای بهش رفت و گفت بذار یه روز از اومدنش بگذره بعد حرف آپارتمان سازی و زمین و کوبیدن خونه بزن. لبخندی زدم و گفتم عیبی نداره خواهر بذار بگه. کو گوش شنوا؟
به بهانه ی لباس عوض کردن رفتم طبقه ی بالا. جانماز مادر روی تختش بود. چادرشو بغل کردم و بوسیدم و دل تنگم بیش ازین طاقت نیورد و بغضم ترکید. در مدتی که در خارج از ایران بودم مادر چندین بار پیشم اومده بود. آخرین بارسه ماه قبل از فوتش بود. سایه ی خواهرمو که تو درگاه اتاق دیدم سرمو بلند کردم. او هم میگریست. کنارم نشست. در آغوشم کشید و آهسته گفت: به خونه ات خوش اومدی. مادر تا لحظه ی آخری که رفت اسم تو رو صدا زد. دوباره چادر مادرو بوییدم و بوسیدم. بی صدا اشک می ریختم. شونه هام از زور بغض تکون میخوردن. خواهرم روبروی من روی دو پا نشست و او هم صورتشو روی چادر گذاشت و گریست. نیم ساعتی در سکوت با هم گریستیم. گویی مادر هم حضور داشت.
موهای خواهرمو نوازش کردم و پیشونیشو بوسیدم. خواهرم بلند شد و کنارم نشست. دستشو برد زیر موهاش و بندی رو کشید. کیف کوچکی رو از تو سینه اش بیرون آورد. با تعجب پرسیدم این چیه؟ دستمو گرفت و آهسته گفت: داداش مادرمون که داشت از دنیا میرفت ازم خواست اینو بهت بدم. با حیرت نگاهش کردم. خواهرم به آرومی ادامه داد بعد از مرگ مادر خواهرا و برادرا اومدن و اتاق مادرو زیر و رو کردن. منم به روی خودم نیوردم. اینو برات حفظ کردم. بوسیدمش و با حیرت کیسه رو باز کردم. یه کلید بود و یک انگشتر بسیار قدیمی و گرانبهای جواهر نشان. نزدیک بود از خوشحالی فریاد بکشم. قسمت اول کار با دوراندیشی و هوش مادر و وفاداری خواهرم حل شده بود. خواهرم با حیرت پرسید این کلید کجاست داداش؟ گفتم: نمیدونم. منکه سی و خرده ای ساله نبودم. خواهرم از جا بلند شد و گفت: میخوام پیشت بمونم داداش. با خوشحالی گفتم: حتما عزیزم. حتما. خیلی حرفها هست که باید بزنیم. خواهرم رفت طبقه ی پایین و من مسرور و شادمان از موفقیت بزرگی که اول راه خیلی ساده به دست آورده بودم به اتاق زمان کودکیم رفتم. جایی که قرار بود بسیاری از ماجراها ازونجا شروع بشه.....

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

نواب صفوی؛ سومین آخوندی که اعدام شد.






سید مجتبی میرلوحی (۱۳۰۳ تا ۲۷ دی ۱۳۳۴) معروف به نواب صفوی طلبه و بنیان‌گذار فدائیان اسلام است که در ترور حسین علاء و احمد کسروی نقش مستقیم داشت.او در ۱۳۰۳ در محلهٔ خانی‌آباد نو و در خانواده‌ای از روحانیان به دنیا آمد. پس از درگذشت پدرش زیر نظر عمویش بزرگ شد. نواب نام خانوادگی مادرش بود که خودش آن را برگزید. سید مجتبی در ۷ سالگی وارد دبستان حکیم نظامی شد. سپس در مدرسه صنعتی آلمانی‌ها در رشتهٔ مکانیک ادامهٔ تحصیل داد. آنجا را رها کرده و برای کار به آبادان رفت و در شرکت نفت به سوهانکاری مشغول شد. پس از آن به نجف رفته به فراگیری دروس دینی مشغول شد. او برای امرار معاش به ساخت و فروش عطر روی آورد. او در آنجا تحصیلات دینی خود را ادامه داد و با عبدالحسین امینی که مشغول نوشتن و جمع آوری الغدیر بود آشنا شد. وی فقه و اصول و تفسیر را از استادانی چون عبدالحسین امینی، حاج آقا حسین قمی و آقا شیخ محمد تهرانی آموخت. در دوره‌ای که در مدرسهٔ آلمانی‌ها مشغول تحصیل بود، به سال ۱۳۱۹ در همان مدرسه تظاهراتی بر ضد کشف حجاب به راه انداخت. او که در ۱۳۲۲ در شرکت نفت آبادان، استخدام شده بود، به دنبال اغتشاش کارگران درگیری آنان با مسئولان انگلیسی و سخنرانی نواب، تحت تعقیب قرار گرفت و به نجف فرار کرد.
وی در زمان دولت مصدق وی را به قتل تهدید می‌کند پس از مدتی به مخالفت با دولت برمی خیزد که در این میان آیت الله کاشانی نیز جانب مصدق را می‌گیرد. نواب در سال ۱۳۳۰ به دلیل پرونده قبلی در ساری به دو سال زندان قطعی محکوم شده بود و به همین دلیل دستگیر می‌گردد و با توجه به پرونده معاونت او در قتل رزم آراء پرونده دیگری برای او از سوی دادستان تشکیل می‌گردد.
در متن دادنامه دادستان ساری فرزاد نیا چنین آمده‌است:
سید مجتبی نواب صفوی فرزند جواد، ۲۹ ساله دارای عیال بدون اولاد ساکن تهران خیابان امیریه کوچه اسلحه دار باشی منزل نواب صفوی به موجب دادنامه شماره ۲۴۳ - ۲۸/۷/۲۷، دادگاه جنحه ساری که به شرح گزارش مامورین کلانتری تهران مشارٌ‌الیه از دیدار آن استنکاف نموده به گناه ورود به عنف به دبیرستان ایران دخت به دو سال حبس تادیبی و پنج هزار ریال غرامت نقدی... غیاباً محکوم گردیده...نواب پس ازآزادی برای شرکت در موتمر اسلامی به کشورهای مصر، اردن، عراق، لبنان و فلسطین سفر می‌کند. و در مسیر بازگشت به ایران در عراق طی مصاحیه‌ای کودتای ۲۸ مرداد را به شاه تبریک می‌گوید.
او پس از بازگشت در تهران بیانیه‌ای به این شرح صادر می‌کند که در روزنامه کیهان ۳ شهریور ۱۳۳۲ به نشر می‌رسد:
هوالعزیز - فرمان خدا بالاتر از هر فرمانی بوده اطاعتش واجب تر از اطاعت هر کسی است و هر کس عملاً با احکام خدا مخالفت کند اطاعت او حرام و مخالفتش واجب است. من به همین دلیل با دولت مصدق به شدت مخالف بوده و او در تمام حکومتش از ترس من و برادرانم در گوشه خانه متحصن بود و هر واسطه‌ای برای سازش با من می‌فرستاد چون حاضر نبود که تسلیم حکم خدا شود مایوس می‌شد، بزرگترین جنایت مصدق تقویت عمال شوروی در ایران بود و تنها روح ایمان و علاقه خلل ناپذیر مردم این سرزمین و افسران و سربازان پاکزاد و مسلمان ما به ناموس و دیانت بود که به یاری خدا او و عمال رذل بیگانه را شکست داده و خواهد داد و به خدای محمد صلی الله علیه و آله قسم که اگر دو روز دیگر حکومت مصدق باقی‌مانده و رجاله بازیهای بیگانه پرستان ادامه پیدا می‌کرد عقده‌های درونی مردم مسلمان ایران به هزاران برابر شدیدتر از آن طور که شد منفجر گردیده و رگهای بدن فرد فرد عمال کوچک و بزرگ شوروی رذل را به دست و دندان خشمناکشان بیرون کشیده بنیاد هستی یک یک آنها را بدون استثناء در شعله‌های سوزان غیرت خویش می‌سوزاندند تا یاس کرملین نشینان از تسلط بر کمترین خشت مملکت ما هزاران برابر یاس کنونی گردد و گویا چون اکثر این فریب خوردگان، بدبخت و نادان و قابل هدایت بودند. خدای رحیم رحمی کرد که شاید هدایت شوند و از راه پلید فروش دین و ناموس و وطن به بیگانه بازگردند و اگر حقوق خویشتن را هم می‌خواهند در سایه پیروی علی علیه السلام و از روی مبانی الهی اسلام بخواهند نه اینکه به خاطر وعده‌های پوچ و بی مغزی دین و ناموس و آزادی و وطن را فدای چکمه‌های ظالمانه رذل ترین بیگانه کنند، پس مملکت به خاطر اسلام و به نیروی ایمان حفظ گردیده و هر نفعی به هر که رسید در پناه اسلام رسید و اگر قانون اساسی صحیح است اصل دوم متمم قانون اساسی و سایر اصول آنهم صحیح است و شاه و نخست وزیر و وزرا عملاً باید دارای مذهب شیعه و مروج آن باشند و باید قوانینی که مخالف احکام مقدس خداست و به غلط از مغزهای پوسیده گمراهانی تجاوز کرده لغو و باطل گردیده و به عمر کثیف منکرات و مفاسد خاتمه داده شود و در مرحله اولی مسکرات خانمانسوز و لختی و بی قیدی شرم آور زنان و موسیقی شهوت انگیز فضیلت کش و رقاص خانه‌های جنایت بار و قوانین قضایی پوسیده اروپایی از میان برود و تعالیم عالی و احکام حیات بخش اسلام جایگزین آنها گردد و با اجرای برنامه عالی اقتصادی اسلام فقر و محرومیت اکثریت مردم مسلمان ایران و فواصل خطرناک طبقاتی پایان یابد تا شاه و هیئت حاکمه قانونی و رسمی و خوشبخت و سعادتمند باشند و بر ملتی خوشبخت و سعادتمند هم حکومت کنند و خدا و خلق خدا از آنها راضی باشند و در این خصوص کتاب رهنمای حقایق (برنامه فدائیان اسلام) راهنمائیهای لازم را با براهین کافی از سالهای پیش نموده‌است. والا تا وضع چنین است و کار بر این منوال، قدرت دولت و ملت پراکنده و متلاشی و متصادم با هم بوده، مملکت در سراشیب سقوط مادی و معنوی و اخلاقی می‌باشد.
تهران - به یاری خدای توانا - سیدمجتبی نواب صفوی

 
 
 
 
 
 
 
 


میر هاشم دَوَه‌چی دومین آخوندی که هشت روز بعد از شیخ فضل الله نوری اعدام شد.

 
میر هاشم دَوَه‌چی، روحانی ۳۸ ساله تبریزی بود که هشت روز پس اعدام شیخ فضل‌الله نوری، در روز ۱۷ مرداد ۱۲۸۸ در ضلع جنوب‌غربی میدان توپخانه تهران (محل کنونی ایستگاه متروی امام خمینی) به دار کشیده شد. وی که پنج سال در حوزه نجف درس خوانده بود، در ابتدای جنبش مشروطیت جزو طلاب جوان حامی مشروطه در تبریز بود، ولی در اواخر عمرش به جناح روحانیون مخالف مشروطه پیوست
بنا به گزارش کسروی، وی در زمان مشروطه‌خواهی‌اش از پیشروان جنبش در تبریز بوده و در یک سخنرانی گفته بود: «هرکسی که به مشروطه و توده خیانت کند یا بر سر دار می‌رود و یا از دو چشم کور شده در بیخ دیوارها به گدایی می‌نشیند.»
وی درکنار میرزا حسن مجتهد تبریزی حامی شیخ فضل الله ومحمدعلی شاه بودند. درماجرای درگیری نیروهای مشروطه خواه تبریزبامخالفان آزادی ومشروطه ،نام وی برای محققین شناخته شده است. در1289 قمری در تبریز متولد شد .در جوانی شاگرد بزاز بود.در 1318 به نجف رفت و تحصیل کردو در 1323قمری به تبریز بازگشت.درمحله شتربان پیشنمازی و ملایی می کرد.اورا «از مردم بی عقیده ،خودخواه و جاه طلب» نوشته اند.دراول مشروطه خواه بوده است.چون« در 1324 تعدادی از مردم تبریز به قنسولخانه انگلیس رفتند و سردسته ی آنها سید هاشم بود. وی به عنوان اول شخص مشروطه معروف شد» . اما برعلیه مشروطه برخاست وباعلمای مخالف مشروطه همچون حسن مجتهد و... متحد شد،«چون مردم را اذیت می کرد دکانها را بستند و اخراج او را خواستند خودش به تهران رفت. در تهران با محمد علی شاه نشستی کرد و به تبریز برگشت و انجمن اسلامیه را تشکیل داد» وقتی مجلس به توپ بسته شد وتبریز به محاصره ی نیروهای دولتی درآمدمحله ی دوه چی،باغ میشه وآن طرف تلخ رود «آجی چای» در دست میر هاشم و حامیان میرزا حسن مجتهد بود.بعد از صدور فرمان جهاد از طرف آخوند خراسانی ،ستارخان قیام کرده و بعد از مقاومت و تلاش سخت، نیروهای استبداد را شکست دادند میرهاشم به تهران رفت. قیام ستارخان که به حکم جهاد آخوند خراسانی انجام پذیرفته بود سایرشهرها را نیز به حرکت واداشت وبه طرف تهران حرکت کردند.
بعد ازفتح تهران توسط مجاهدین مشروطه خواه ،میر هاشم دوه چی تغییر لباس داده به حدود لواسان رفت و از آنجا به مازندران فرار کرد و خود را طبیب معرفی کرد. به دليل اختلاف درگفتاروكردارمورد بد گماني مردم قرار گرفت امير مكرم لاريجا ني اورا گرفتار كرد وبه تهران فرستاد وتسليم دادگاه انقلابي نمودند بعداز يك ساعت محاكمه راي به اعدام وي دادند و پس از چند ساعت در 22رجب 1327قمري در ميدان سپه به دارآويخته شد.لوحه اي كه گناهان او بر آن نوشته شده بود به سينه اش نصب نموده واجازه داده شدكه تا 24ساعت با اين سيا هه گناهان بالاي دار بماندودارايي اورا حكومت مصادره كرد .»


Web Statistics