۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

فراخوانی برای آغاز نابودی جمهوری ننگین اسلامی

خرداد هم گذشت. مثل همیشه. تنها کاری که کردیم گذاشتن عکس جانباختگانی بود که بیگناه به دست این رژیم پلید کشته شدند و شاید نیز آهی از ته دل برایشان کشیدیم. ماه هاست که فکر میکنم تا راهی بیابم. تا چاره ای پیدا کنم که شاید به نوعی درون عذاب کشیده امو در برابر سرزنش وجدان بیداری که روز و شب شلاق به دست در برابر این سکوت سنگین و بی تفاوت بودن و کاری نکردن برای جانباختگان، به پیکرم میکوبه، آروم کنم. از آه و ناله ها و توجیه های الکی و صد من یه غاز خودم و بقیه رد میشم. اگر خمینی ملعون تونست با در اختیار داشتن یه رادیو بی بی سی، سی و اندی سال  قبل ایرانو به ورطه ی تباهی و نیستی بکشه، به طور قطع با امکانات و پیشرفت تکنولوژی باید که کارستانی عظیم به راه بندازیم. اما ما بلد نیستیم از امکاناتمون استفاده کنیم. ما کار گروهی بلد نیستیم و موفق هم نیستیم. اما در این شرایط که اوضاع ایران چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی رو به انحطاط و تباهی کامل میره، سکوت کردن یعنی خیانت. من نمیخوام ساکت بشم. شاید این پست یه فراخوانه. ما شناخته شده نیستیم. مهم نیست. شاید در اول راه به ده ها و شاید صدها مشکل ریز و درشت بر بخوریم اما باید از جایی شروع کرد. باید کینه ها و اختلاف سلیقه ها رو کنار بذاریم باید متحد بشیم. من از همه ی شماهایی که در محیط های مجازی به نوعی فعالیت میکنین تقاضایی دارم. امروز روز گله گذاری و ناله نفرین نیست. میخوام و یا بهتره بگم ازتون خواهش میکنم با انتخاب یک اسم برای گروهی که تشکیل خواهیم داد وبلاگهای متعددی درست کنیم. در این وبلاگها که همگی یک اسم دارن هر روز طبق برنامه ای مشخص یک نوع مطلب خاص در اون وبلاگها گذاشته بشه و به تموم سایتها ی ایرانی لینک بشه. این مطالب میتونن سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و یا معرفی بازجوها و سران خونخوار رژیم باشن. اگر سی و اندی سال پیش مردم تونستن تو زیر زمین ها و مخفیگاه ها با دست و ماشین های تایپ اعلامیه چاپ کنن و به دست بقیه برسونن ما امروز با در اختیار داشتن وبلاگها براحتی میتونیم اینکارو در مقیاس وسیع تر انجام بدیم. اما هماهنگ. در این کار گروهی پست و مقام واسم و مدیر و مسئول و غیره مهم نیست. هدف چیز دیگری است. ایجاد یک موج کوچک و بعد یک موج عظیم. زمان رو داریم از دست میدیم. باید کاری کرد. باید به پا خواست. من مطمئنم که وقتی اینکار شروع بشه مطمئنا کارهای بزرگتری هم انجام خواهد شد و نیروهای متخصص دیگری به ما خواهند پیوست. اگر روزی تنها نیم ساعت از وقتمونو صرف اینکار کنیم مطمئنا به زودی نتیجه خواهیم گرفت و با کمک ایرانی های مقیم خارج از کشور میتونیم حتی مطالب رو به چند زبان مختلف ترجمه کنیم و در سایت ها بزرگ خبری دنیا قرار بدیم. من یقین دارم که همه ی کارهای بزرگ با برداشتن اولین قدم های کوچک به نتیجه های بزرگ رسیدن. در نهایت اگر هم خوشبین نباشیم حداقل دیگه عذاب وجدانی نخواهیم داشت که کاری نکردیم. ما تلاش خودمونو کردیم و دین و وظیفه امونو انجام دادیم. روزی  نیم ساعت از وقتهایی که در فیس بوک و فرند فید  و چت های یاهو و جی تاک میگذرونیم رو صرف تهیه و گذاشتن اون مطلب در وبلاگ خودمون کنیم. حتی میشه در همون محیط ها هم منظورم فیس بوک و فرند فید و محیط های چته، در مورد همین مطلب ها صحبت کنیم. شاید امکان رفتن به خیابون و اعتراض به رژیم نباشه اما ما این محیط های مجازی رو داریم. پس ازین امکان و فرصت استفاده کنیم. من از همین جا در ابتدا از 20 نفر از کسانی که این مطلبو میخونن دعوت میکنم به این فراخوان جواب مثبت بدن و با تشکیل یک گروه و تعیین وظایف و مسئولیت ها کارمونو آغاز کنیم.
پاینده ایران. نابود باد جمهوری جهل و ظلم و ستم

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

مینیمال های عزراییل: نور به قبرت بباره اعلیحضرت!!!

از بس شنیدم نور به قبرت بباره اعلیحضرت...خدا رحمتت کنه... قدرتو ندونستیم... کفران نعمت کردیم..خوشی زد زیر دلمون... اگر شاه مونده بود الان ایران بزرگترین قدرت خاورمیانه بود.. آمریکایی ها و ژاپنی ها داشتن به ما تعظیم میکردن...و و و ، خسته شدم. از دست مردمی که چنان خود را خوار و خفیف و حقیر و وابسته  و از کار افتاده میبینن که انگار شاه اگر میبود کن فیکون میکرد. مردمی که نیروهای خودشونو دست کم میگیرن. مردم سرگردانی که همیشه به یک شاه یا شیخ متکی بودن. چه دردناکه دیدن این حس خودکم بینی و ناباوری!! کاش خودمونو باور میکردیم.

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

شباهت ما ایرانی ها وخرچنگها

صبح آفتابی و دل انگیزی بود. از خستگی سفر چیزی باقی نمونده بود. از هتل اومدم بیرون و بی هدف در امتداد ساحل راه افتادم. تهرانو که ترک میکردم و وارد کشور جدید میشدم ریه هام با هوای تمییز اون کشور غریبگی میکردن. انگار تحمل هوای پاک و سالمو نداشتن.  راه افتادم و در حالیکه نفس های عمیق میکشیدم به اطراف نگاه کردم. همه جا تمییز و سپید و شسته رفته بود. از همه مهمتر سکوت و آرامشی بود که تنها صدای دلنواز امواج برهمش میزد. نمیدونم چه اصراری بود که هر کشوری میرفتم ناخودآگاه ذهنم شروع میکرد به مقایسه ی اون کشور با ایران و افسوس خوردن. انگار ازین آزار لذت میبردم. نمیتونستم مثل بقیه از فرصت پیش اومده در سفر لذت ببرم. یه نوع خودآزاری مزمن همراه با افسوس و تاسف. درگیر و دار آه کشیدن و افسوس خوردن، صدای بی خیال و سرخوش مردان و زنان ماهیگیر و ماهی فروشان کنار ساحل موقتا منو از دنیای دردآلودم خارج کرد. مردان و زنان آفتاب سوخته با قیافه های شاد و مصمم و لباس های رنگارنگ، سرخوش و شاد سربه سر خریدارها و توریست ها میذاشتن. جلوتر رفتم. داخل ظرف های بزرگ رنگ و وارنگ انواع ماهیها و خرچنگها و میگوها ی ریز و درشت و انواع هشت پا و صدفها و...ریخته شده بودن. درون ظرفی بزرگ و کم عمق تعدادی خرچنگ بزرگ با دست و پاهای بلند درون آب وول میخوردن. عمق ظرف چنان کم بود که خرچنگها براحتی میتونستن از درون ظرف فرار کنن و وارد دریا بشن. با کنجکاوی و تعجب نگاهشون کردم. مرد ماهیگیر به طرفم اومد. به انگلیسی ازم پرسید کدومشونو میخوام؟ جواب دادم هیچ کدوم اما سئوالی دارم. با خوشرویی گفت:خوشحال میشم جواب بدم. به خرچنگها اشاره کردم و ظرف کم عمق. پرسیدم اینا چرا فرار نمیکنن؟؟ خندید. با دست به شونه ام زد و گفت: کمی که صبر کنی میفهمی. با کنجکاوی به درون ظرف نگاه کردم. یکی از خرچنگها داشت خودشو از دیواره ی ظرف بالا می کشید. آماده ی فرار بود. یک قدم تا آزادی فاصله داشت. تنها یه حرکت و بازگشت به دریا. با خوشحالی منتظر حرکت آخر بودم که ناگهان دیدم بقیه ی خرچنگها دست و پای اون خرچنگو گرفتند و کشیدنش پایین. آه از نهادم بلند شد. چشام پر از اشک شدن. بغض گلومو گرفت. به ماهیگیر نگاه کردم. با خنده گفت حالا فهمیدی چرا نمیندازیمشون توی یه ظرف عمیق؟؟اینا خودشون دشمن خودشونن. دوباره اون حس آزار دهنده به سراغم اومد. اون حس مقایسه و تشبیه سازی.ما ایرانیها هم همینطور بودیم. عادت به پایین کشیدن و له کردن هم باعث شده بود که در یک دایره ی بسته سالها بدویم و بدویم. آه.. رمز درجا زدن ما این بود. ما خودمون دشمن خودمون بودیم و برنده ی اصلی کلونی ملاتاریای آخوندی بود .اون بالا کنار طشت ایستاده بودند و به ریش ما میخندید. مایی که خودمون آفت خودمون بودیم...
نویسنده:عزراییل

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

هایده- دشتستانی


دو تا کفتر بودیم
همخون و آواز
شبا در لونه و
روزا به پرواز

الهی خیر نبیند مرد صیاد
که آندوی مرا برده به شیراز دوست داشتن دوست داشتن

تو شهرت داده ای
بد نومیم رو
مگر چه خدمتت
بد کرده بودم ؟

برو برو برو بیزارم از تو
خیال دارم که دست بردارم از تو
جون جونم نا مهربونم شو خو ( خواب ) ندارم


دلم امروز به آرومی خود خو کرده
وای جونم وای دلبر

یاد چشمون سیاهش منو جادو کرده
وای جونم وای دلبر

دلم پی ش پر میزنه به هر دری در میزنه
به هر خونه سر میزنه
دلم دلم دلم

هنوز از دست غمش دیده ما گریونه
وای جونم وای دلبر

بعد عمری هنوزم مرغ دلم نالونه
وای جونم وای دلبر

میرم میگردم سر به سر
دشت و دمن کوه و کمر
میرم از او گیرم خبر
میرم میرم میرم

خدا مهربونه یار عاشقونه دل ما جوونه
وای وای وای

خودش خوب میدونه که بر جون عاشق جدایی گرونه
وای وای وای

عزیزم کجایی آی کجایی آی کجایی
دل شیرازیم امشو کجایی وای

بخدا مثل دلم شکل دلم پیدا نمیشه هیچ دلی
مثل این دل که شده رسوای تو رسوا نمیشه خوشگله

ابرو کمونی خوشگله
نامهربونی خوشگله

دلم سی تو پر میزنه خوشگله
خودت میدونی خوشگله

بخدا مثل دلم شکل دلم پیدا نمیشه خوشگله
مثل این دل که شده رسوای تو رسوا نمیشه خوشگله

ابرو کمونی خوشگله
نامهربونی خوشگله
دلم سی تو پر میزنه
خودت میدونی خوشگله


ترانه ی درد و نفرین بر سفر



آسمان چشم او آينه کيست

آن که چون آينه با من روبرو بود

درد و نفرين درد و نفرين بر سفر باد

سرنوشت اين جدايي دست او بود

آه...

گريه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهاي ما را

با غم هم آشنا کرد

با غم هم آشنا کرد

چهره اش آينه کيست

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرين بر سفر

اين گناه از دست او بود

اين گناه از دست او بود

اي شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

اي درخت پرگل من

نو بهارت ارغوان باد

اي دلت خورشيد خندان

سينه تاريک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردي با دل من

قصهُ سنگ و سبو بود

من گلي پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود

اي دلت خورشيد خندان

سينه تاريک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود


ترانه ی رسوای زمانه منم


نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست
تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من
زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

لاله ی تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من
سرمایه ی سودا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

داستانک- ایکاش

از پنجره ی اتاق خوابم به بیرون خیره شده ام و بی هدف میشمارم. یک.. دو .. سه.. چهار.. بیست و شش.. چهل و هشت... تو با تعجب به من خیره شده ای. نگاهت پر از سوال و سرزنش های همیشگی ست. بی اعتنا بی تو ادامه میدهم. شصت و شش ... هفتادو چهار.. هشتاد و دو ... میدانم در دل میگویی دیوانه شده. ...خوشی زیادی زیر دلش زده. اما من همچنان میشمارم. میدانم که هرگز نخواهی دانست چه چیزی را میشمارم. دارم در ذهنم تعداد توهین ها و حرف های نیشدار و رنج و عذاب آورت را نسبت به خودم میشمارم. ایکاش میشد روحم را چون تنم عریان میدی و میفهمیدی فحش و ناسزا باد هوا نیست. ایکاش روح نیز چون جسم، زخمی و مجروح شدنش قابل دیدن و لمس بود. ایکاش میفهمیدی توهین هایت چون شلاقی روحم را سوزمندانه میگدازد و زخمی میکند . ایکاش قادر به دیدن لکه های کبود و بنفش روحم بودی... چه کنم که روح عریان با چشم مسلح و غیر مسلح دیده نمیشود. چه کنم که در فرهنگ ما این موضوع جا افتاده که فحش باد هواست و طرف چیزی گفته.... جدی نگیر... بزرگش نکن....حرف نزن ... بمیر...کوتاه بیا....حالا مگه چی شده؟... عصبانی بوده یه چیزی گفته... تو که میدونی اون واقعا اینطور نیست... میدونی توی دلش هیچی نیست.......... من همچنان میشمارم و متعجب ازین موضوع که چرا هر دفعه با اینکه در دل دیگران چیزی نیست باز هم حرفهای نیشدار و جانگدازشان تکرار میشود؟؟
نویسنده: عزراییل
Web Statistics